این به اون در

روزی روزگاری یه بنده خدایی بود که گوسفند های ثروتمندان را می دزدید و سرشان را می برید و گوشتشان را بین فقرا تقسیم می کرد. شب و روز این شده بود کارش. یک نفر دیگر که بو برده بود بنده ی خدا را خفت کرد و بهش گفت : آخه آدم حسابی… این کارا چیه می کنی؟

بنده ی خدا گفت : کدوم کارا؟

طرف جواب داد: همین که از پولدارا گوسفند می دزدی ، گوشتشو می دی به فقرا…

بنده ی خدا گفت : هر چی ” لعنت بر پدر و مادرت ” که صاحاب گوسفندا می گن با هرچی ” خدا پدر و مادرت رو بیامرزه ” که فقرا می گن یر به یر ( این به اون در ) ، این وسط یه دست کله پاچه  گیر خودمون میاد می خوریم! حالا حکایت ماست

9 نظر to “این به اون در”

  1. karim25 می گوید:

    آقا حكايت شما حكايت خطرناكي ها
    خوب اين دادشمون به كله پاچه اعتراف كرده بابا معرفتشو
    رابين جون كه راحت راحت بود

  2. محمد می گوید:

    رابین هود هم اون وسط یه دختر نصیبش شد دیگه!

  3. bizbloger می گوید:

    پوستشو هم بده به ليتل جان!
    لينكت اضافه شد

  4. کمال می گوید:

    فکر کنم یک مقدار از اون پدر بیامرزی ها هم نصیبش می شده چون از یک نفر می دزدیده و به بیشتر از یک نفر می داده ;) ، ولی بهر حال آدم با حکمتی بوده

  5. تاریخ و جغرافیا می گوید:

    مطلب اعتقاد نیست - فرهنگ است را الان خواندم. غربی ها اصطلاحی دارند که می گوید ( تکان خوردم) و واقعا هم گاهی ذهنشان با خواندن مطلبی تکان می خورد. ما هم آیا افکارمان با خواندن چنین نوشته های تکان دهنده ای تکان می خورد؟

  6. آقای کلمه می گوید:

    fhghovi di ;gi \h]i ‘dv Hnl fdhn fhcl o,fi lkwthki il isj

  7. PASHUTAN می گوید:

    به هر حال… هیچ تفاوتی بین من و اون گوسفندها نیست…

  8. xtrementalist می گوید:

    چرا منصفانه نیست؟ رو چه حساب؟

  9. mehdi می گوید:

    يا الله رسيدن به خير حاجي. سگ تو گورت در بياد كه جون به جونت كنن حريف چزوني.

يك پاسخ برايش بگذاريد