این به اون در
روزی روزگاری یه بنده خدایی بود که گوسفند های ثروتمندان را می دزدید و سرشان را می برید و گوشتشان را بین فقرا تقسیم می کرد. شب و روز این شده بود کارش. یک نفر دیگر که بو برده بود بنده ی خدا را خفت کرد و بهش گفت : آخه آدم حسابی… این کارا چیه می کنی؟
بنده ی خدا گفت : کدوم کارا؟
طرف جواب داد: همین که از پولدارا گوسفند می دزدی ، گوشتشو می دی به فقرا…
بنده ی خدا گفت : هر چی ” لعنت بر پدر و مادرت ” که صاحاب گوسفندا می گن با هرچی ” خدا پدر و مادرت رو بیامرزه ” که فقرا می گن یر به یر ( این به اون در ) ، این وسط یه دست کله پاچه گیر خودمون میاد می خوریم! حالا حکایت ماست
در t
آقا حكايت شما حكايت خطرناكي ها
خوب اين دادشمون به كله پاچه اعتراف كرده بابا معرفتشو
رابين جون كه راحت راحت بود
در t
رابین هود هم اون وسط یه دختر نصیبش شد دیگه!
در t
پوستشو هم بده به ليتل جان!
لينكت اضافه شد
در t
فکر کنم یک مقدار از اون پدر بیامرزی ها هم نصیبش می شده چون از یک نفر می دزدیده و به بیشتر از یک نفر می داده
، ولی بهر حال آدم با حکمتی بوده
در t
مطلب اعتقاد نیست - فرهنگ است را الان خواندم. غربی ها اصطلاحی دارند که می گوید ( تکان خوردم) و واقعا هم گاهی ذهنشان با خواندن مطلبی تکان می خورد. ما هم آیا افکارمان با خواندن چنین نوشته های تکان دهنده ای تکان می خورد؟
در t
fhghovi di ;gi \h]i ‘dv Hnl fdhn fhcl o,fi lkwthki il isj
در t
به هر حال… هیچ تفاوتی بین من و اون گوسفندها نیست…
در t
چرا منصفانه نیست؟ رو چه حساب؟
در t
يا الله رسيدن به خير حاجي. سگ تو گورت در بياد كه جون به جونت كنن حريف چزوني.